خانه مادام را از آن ماشین آتش نشانی سرکوچه میشناختم. از بین الحرمین که خارج میشدیم و چند قدم راسته بازار را جلو میآمدیم، بعد پل طویریج به سمت شارع العباس، کوچهای بود که ما را از سیل شلوغی خیابان به سکوت امن یک اتاق سه د رچهار خالی پناه میداد.
مادام، یک پیردختر پنجاه و چندساله عراقی بود. اولین بار به واسطه یکی از رفقا مستأجر اتاق بالایی خانه اش شدیم. یک اتاق با یک یخچال کوچک که روی درش وجب به وجب مگنتهای رنگی میوهای چسبانده بود. یک بخاری برقی که نباید زیاد روشن میگذاشتیم، چون فیوز برق ممکن بود بالا بزند.
یک قوری استیل کوچک و چند فنجان که اجازه داشتیم توی آشپزخانه مشاع خانه برای خودمان چای درست کنیم. چند دست رختخواب، یک سرویس بهداشتی با دوش حمام و یک پنجره رو به شلوغی خیابانی که هیچ معلوم نبود چند نفرشان توی آن شلوغی اربعین سرپناهی پیدا کردهاند یا نه. …










